عاقبت
آزاد
قالَ امام سجاد ( علیه السّلام ):
- تمامی خیر و سعادت را در این نکته مجتمع دیدیم٬ که انسان از آنچه در دست مردم است قطع امید کند و به آنان طمع نداشته باشد.
منبع : اصول کافی ٬ ج٢ /ص١۴٨ ٬ حدیث٣.
شنبه 18 شهريور 1391برچسب:, :: 7 PM :: نويسنده : محمد منصور
برای هرکس در مال او دو شریک است .
وارث و حوادث
امام علی (ع) .نهج البلاغه حکمت 335

شوخی آبگوشتی با نبی
روزی هد هد نزد حضرت سلیمان رفت و گفت :می خواهم تو لشگریانت را در جزیره ای مهمان کنم .
وقتی همه حاضر شدند هد هد ملخی صید کرد و در دریا انداخت و گفت : اگر گوشت به همه نمی رسد آب گوشت به همه خواهد رسید.

رنگ مو
شخصی از شیخ لاهوری پرسید: چرا در سن نود سالگی خضاب ( نوعی رنگ موی طبیعی سنتی ) می کنی ؟
گفت : دشمن زندگیست موی سفید
روی دشمن سیاه باید کرد 
کلنگ جناب قاضی
روزی قلم از قلمدان قاضی افتاد فردی که در آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ تان افتاد قاضی گفت : این قلم است تو هنوز کلنگ و قلم را از هم تشخیص نمی دهی ؟ مرد در پاسخ گفت : هر چه هست تو مرا با آن خانه خراب کردی پس کلنگ است .
چهار شنبه 31 خرداد 1391برچسب:هدهد,سلیمان,ملخ,مهمانی,آبگوشت لاهوری,قاضی , کلنگ,قلم,خضاب,رنگ مو,, :: 11 PM :: نويسنده : محمد منصور
می گویند روزی به شیخ اعظم انصاری رحمه الله علیه گفتند : طلبه ای دزدی کرده است .
شیخ فرمود:طلبه دزدی نمی کند بگویید دزدی به لباس طلبگی در آمده است .

امام علی (ع )
شایسته نیست به سخنی که از دهان کسی خارج شد ، گمان بد ببری .
چرا که برای آن برداشت نیکو یی نیز می توان داشت .
نهج البلاغه حکمت 360

نامه امیر کبیر به ناصرالدین شاه در پاسخ به پارتی بازی و سفارش
قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولیم، خبر رسید که شاهزاده موثقالدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان راندهاید. فرستادم او را تحتالحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت به توصیه عمه و خاله نمیشود.
زیاده جسارت است، تقی 

 

منبع تابناک

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ….به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
افغانی ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب ، به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند ، کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند ، که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب المثل به خوبی اثر القائات منفی دیگران را بر ما نشان می دهد.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.
نتیجه :
در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.
گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی حقیقت ها می بندیم.
خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت

نقل از پربازده
التواضع نعمة لایحسد علیها
تواضع و فروتنی نعمتی است که بر آن حسد نبرند
(تحف العقول، ص489)

معلمی از دانش اموزانش خواست تا برای فردا یک کیسه ی سیب زمینی با خود به
مدرسه بیاورند .روز بعد به انها گفت که روی سیب زمینی هایشان اسم کسی را که
از او نفرت دارند بنویسند و داخل کیسه بگذارند هر چی تعداد نفرات بیشتر بود تعداد
سیب زمینی های داخل کیسه هم بیشتر می شد بعضی ها یک سیب زمینی داخل
کیسه گذاشتند بعضی سه تا و بعضی هم بیشتر معلم از انها خواست تا زمانی که
احساس نفرت در انها هست سیب زمینی ها را با خود حمل کنند و هر جا که می
روند کیسه ی سیب زمینی همراهشان باشد این کار تا یک هفته ادامه داشت .
بچه ها مجبور بودند به سختی کیسه را همه جا با خود ببرند و بوی بد سیب زمینی
ها را که دیگر گندیده بودند تحمل کنند انها یی که در کیسه سیب زمینی بیشتری
داشتند رنج حمل ان بار سنگین راهم باید به دوش می کشیدند .در پایان هفته معلم
گفت که این بازی تمام شده و همه از این که دیگر مجبور نبودند خوشحال شدند.معلم
از انها پرسید : (در این یک هفته چه احساسی از حمل سیب زمینی ها داشتید
؟)همه شروع کردن به گلایه کردن و ابراز ناراحتی از زحمتی که در این یک هفته
تحمل کرده بودند .
معلم گفت:( کاری که شما انجام دادید مثل به همراه داشتن نفرت و احساسی بد
نسبت به دیگران است که شما در درون خود حمل می کنید این احساس و
سنگینی نا خوشایند را همه جا همراه خود می برید فساد و سنگینی ان باعث
کدورت قلب شما می شود . پس بهتر است نفرت را کنار بگذارید تا قلبتان از گناه
و سنگینی رها شود و یاد بگیرید دیگران را ببخشید و بدی هایشان را فراموش کنید
تا خودتان ارامش داشته باشید .

نقل از وبلاگ زیکزاک 20
خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته
اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست،
ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد میگذره!
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم
اما سخنان قرآن رو به سختی باور میکنیم!
روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"!
چارلی هم با خنده می گوید :
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"!
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی :
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.
پسر لقمان گفت:ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

بقیهاین داستان شنیدنی رو در ادامه مطلب حتماً بخونید
ادامه مطلب ...
وقتی واقعاً کسی را دوست داشته باشی سن،فاصله، قد و وزن فقط یک عدد خواهند بود

بیائید هرگز افسوس پیر شدن را نخوریم چرا
که افرادی بسیار از این امتیاز و فرصت محروم مانده اند
شعری از فریدون مشیری
گفت دانايي که: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاري است پيکاري سترگ
روز و شب، مابين اين انسان و گرگ
زور بازو چاره ي اين گرگ نيست
صاحب انديشه داند چاره چيست
اي بسا انسان رنجور پريش
سخت پيچيده گلوي گرگ خويش
وي بسا زور آفرين مرد دلير
هست در چنگال گرگ خود اسير
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته مي شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا مي کند
خلق و خوي گرگ پيدا مي کند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر که باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يکدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اينکه انسان هست اين سان دردمند
گرگ ها فرمانروايي مي کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با که بايد گفت اين حال عجيب؟
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
آزادمنش
چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟ |
هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟ |
اين چند نفس در تن تو عاريتي ست |
با عاريتي عاريتـي بايد زيسـت |
۱۴:۲۸
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا میگرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به نوک هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
پنج شنبه 10 فروردين 1391برچسب:, :: 10 PM :: نويسنده : محمد منصور
مرداب به رود گفت:
چه کردی که اینقدرزلالی؟
رود گفت :
گذشتم

این شیرماده پس از شکار آهو متوجه می شودکه شکارش بارداربوده، او سراسیمه میشود، نخست تلاش میکند تا بچه را نجات دهد، و از دریدن شکارش دست برمیدارد. اما وقتی نمیتواند بچه را نجات دهد بروی زمین در کنار شکارش دراز میکشد، عکاس بعدا پی میبرد که شیر سکته کرده است.
گاهاً باید از انسان بودن خود متنفر شویم. این شیر از شکار آهوی باردار دِق می کند در حالی که انسان ها بی امان دست به کشتار می زنند و خوشحال می شوند.

نقل از وبلاگ جملات کوتاه. کمال آقا
· به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!
· یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!
· واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!
میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!
· یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!
ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!
طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!
رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!
میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!
بغل دستیمون توی هواپیما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «یا ابالفضل»!!
مجنون خدا
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانهام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
خدا را شكر ...
كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.
اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.
خدا را شكر ...
كه ماليات مي پردازم
اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.
خدا را شكر ...
كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند
اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر ...
كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم
اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.
خدا را شكر ...
كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم
اين يعني من خانه اي دارم.
خدا را شكر ...
كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم
اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.
خدا را شكر ...
كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم
اين يعني من توانائي شنيدن دارم.
خدا را شكر ...
كه اين همه شستني و اتو كردني دارم
اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر ...
كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم
اين يعني من هنوز زنده ام.
خدا را شكر ...
كه گاهي اوقات بيمار مي شوم
اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شكر ...
كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند
اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم
دو شنبه 1 اسفند 1390برچسب:, :: 7 PM :: نويسنده : محمد منصور
آدمی را آدمیت لازم است ،
عود را گر بو نباشد ،
هیزم است
وقتی تنها شدی باید بدونی که خدا همه رو بیرون کرده ،
تا خودت باشی و خودش
شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار 
هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم اینه که به هر سازی نر قصیم 
بهتره که همیشه رفیق پا برهنه ها باشی ، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست .
مشکلی که با پول حل شود ، مشکل نیست ، هزینه است. 
یادت باشه که :
در زندگی یه روزی به عقب نگاه میکنی و به آنچه گریه دار بود می خندی 
کلام مولا علی (در نهج البلاغه )
*پروردگار از نادانان پیمان نگرفت که دانا شوند ؛ مگر پس از اینکه از دانایان پیمان گرفت که به نادانان ؛ دانش بیاموزند.
* هنگامی که درباره دیگری سخن میگویی ؛ از خداوند بترس.
محال است که پروردگار در شکر را به دل کسی بگشاید ؛ و در وفور نعمت را به رویش ببندد ؛ و غیر ممکن است که خداوند در توبه را بگشاید ؛ و در آمرزش را فرو بندد.
*آنکس که میان خود و پروردگارش ؛ ایمان خویش را پاک گرداند ؛ خداوند مهربان ؛ میان او و کار مردم ؛ سازش و سامان ایجاد می فرماید.
![[تصویر: 07l2xcl6ydwkqvozfxg.jpg]](http://www.pic.tooptarinha.com/images/07l2xcl6ydwkqvozfxg.jpg)
یکی بود یکی نبود.
یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:
داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...
به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟
آخه من کم کم داره یادم میره!!!!
برگرفته از وب امیر آقا
سلسله مباحث جلسه خانوادگی 5
مطالبی پیرامون شرح دعای شریف کمیل 5
مطالی یا (تسویف )
حبسنی عن نفعی بعد آمالی و خدعتنی الدنیابغرورها وَنَفْسِى بِخِيَانَتِهَا وَمِطَالِی
« و نفس من به سبب خيانت هايش و نيز امروز و فردا كردنم به من نيرنگ زد » .
مطالی به معنای طول دادن کارها و امروز و فردا کردن است و در واقع همان تسویف است که احادیث و روایات فراونی در مذمت آن آمده است تسویف" به این معنا است که "سوفَ" "سوفَ" کرد ن، یعنی به زودی! به زودی! گفتن
تسویف بیماری خطرناکی است که اغلب مردم به آن مبتلا هستند، ولی از آن بیخبرند. “تسویف” از جمله آفاتی است که مانع انجام اعمال خیر و شایسته می گردد، از این جهت در روایات مورد نکوهش قرار گرفته است. تسویف به معنای تاخیر انداختن کارها، به این امید که بعدا انجام می گیرد. اولین مرحله تسویف، راحت طلبی و تنبلی در مورد کارهای دنیاست که موجب می گردد انسان کارهایش را به تاخیر اندازد. دومین مرحله تسویف سهل انگاری در انجام وظایف و واجبات است.
به حدی این بیماری خطرناک و وحشتناک است که ائمه معصومین: برای اعلام خطر و هشدار انسان در برابر آن از واژه ایّاک استفاده کردهاند.([2]) این واژه در جایی به کار میرود که خطر جدی و نزدیک باشد.
ادامه مطلب ...
سلسه مباحث جلسه خانوادگی 3
(مطالبی پیرامون مضامین دعای شریف کمیل ) حبس دعا
امیرالمومنین علی (ع) در دعای کمیل گناهان را دسته بندی کرده است و چنین استفاده می شود که هر گناهی اثر خاصی دارد .آنجا که می فرماید اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم، اللهم اغفرلی الذنوب التنزل النقم، اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم ، اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلاء ،
اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا
امـام چهارم (ع) در شرح اللـهم اغفرلی ذنوب التی تحبس الدعا می فرماید گناهانی که دعـا را حبس می کند عبارتند از :
بدی نیت ، پلیدی باطن ، نفاق با برادران مومن ، ترک تصدیق و اجابت ایشان ، تاخیر در نمازهای واجب تا آن زمان که وقت آن بگذرد.
روزی عارفی ( ابراهیم ادهم ) از بازار بصره عبور می کند مردم به دور او جمع می شوند و سوال می کنند از ادعونی استجب لکم و اینکه چرا دعایشان مستجاب نمی شود؟ می گوید :به دلیل مردن دلهایتان به ده علت:
1. آن که خدا را شناختید و لی حقش را ادا ننمودید.
2. قرآن را تلاوت کردید ولی به آن عمل نکردید.
3. ادعای محبت پیامبر نمودید ولی بـا اولادش دشمنی کردید .
4. ادعا کردید با شیطان عداوت داریم ولی در عمل با مـوافقید .
5. می گویید علاقه به بهشت داریم اما برای ورود به آن کار نمی کنید .
6. می گویید از جهنم می ترسیم ولی خود را برای آن مهیا ساخته اید .
7. به عیب گوئی مردم مشغولید و از عیوب خود غافل.
8. گفتـید دنیـارادوست نــداریم ولی بــرای آن حرص
می زنید .
9. اقرار به مرگ دارید ولی برای آن مهیا نمیشوید .
10.اموات خود را دفن می کنید ولی عبرت نمی گیرید .
شادي در تنهايي نيست
شادي در تنهايي نيست
ناصر خسرو قبادياني بسوي باختر ايران روان بود . شبي ميهمان شباني شد در روستاي کوچکي در نزديکي سنندج ، نيمه هاي شب صداي فرياد و ناله شنيد برخاست و از خانه بيرون آمد صداي فرياد و ناله هاي دلخراش و سوزناک از بالاي کوه به گوش مي رسيد . مبهوت فرياد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : اين صداها از آن مرديست که همسر و فرزند خويش را از دست داده ، اين مرد پس از چندي جستجو در غاري بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهي شبها ناله هايش را مي شنويم . چون در بين ما نيست همين فرياد ها به ما مي گويد که هنوز زنده است و از اين روي خوشحال مي شويم . که نفس مي کشد . ناصر خسرو گفت مي خواهم به پيش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلي بياورم و او را از شيار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاري ژرف و در زير نور مهتاب مردي را ديد که بر تخته سنگي نشسته و با دو دست خويش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه مي خواهيد ؟ بگذاريد با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت : من عاشقم اين عشق مرا به سفري طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقي همراه من شو . چون در سفر گمشده خويش را باز يابي . ديدن آدمهاي جديد و زندگي هاي گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غير اينصورت اين غار و اين کوهستان پيشاپيش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشيد آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستي به خانه شبان بيا تا با هم رويم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسري ديگر و دو کودک به ديار خويش باز گشت در حالي که لبخندي دلنشين بر لب داشت .
انديشمند يگانه سرزمينمان ارد بزرگ مي گويد :
“سنگيني يادهاي سياه را
با تنهايي دو چندان مي کني …
به ميان آدميان رو و در شادماني آنها سهيم شو
لبخند آدميان انديشه هاي سياه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
شوريدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خويش يافتند همانجا کاشانه ايي بسازند ، و چون دلتنگ شوند به ديار آغازين خويش باز گردند…
به وبلاگ من خوش آمدید. وبلاگ من مو ضوع خاصی ندارد ضمن تشکر از دیدار شما عزیز میهمان امیدوارم مطالب وبلاگ مورد توجه و استفاده شما قرار بگیرد و از بیان نظرات خود در راستای بهبود آن دریغ نفرمائید.
تبادل
لینک هوشمند

برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
عاقبت و
آدرس
mandez.LXB.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
|
|